در ستایش زیبایی آنجا، آنجای مطلقاً دیگر

در ستایش زیبایی آنجا، آنجای مطلقاً دیگر

دربارۀ کتاب شعر وست وودِ سینا سنجری

فریاد ناصری

وست وود با یک مقدمه و تمهیدات ادبی گنجانده شده در مقدمه می‌خواهد نشان دهد که نوشته‌هایی‌ست پراکنده از نویسنده‌ای ناشناس به نام استیفن کراس. نوشته‌های پراکنده‌ای که اکنون در این شکل و شمایل ما می‌خوانیمشان: یادداشت‌های یک نویسندۀ ناشناس.

البته نویسندۀ مقدمه یا پیش‌درآمد نیز مشخص نیست و همین نویسندۀ ناشناس که یادداشت‌ها و نوشته‌های به‌جا ماندۀ استیفن کراس را جمع کرده می‌نویسد که دو استیفن کراس دیگر هم وجود دارند؛ یکی از اصحاب حلقۀ فکری سنت‌گرایان چون بورکهارت و نصر و دیگری نویسندۀ داستان‌های عامه‌پسند پساآخرالزمانی اما با قطع و یقین می‌گوید هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانند نویسندۀ این یادداشت‌ها باشند.

پس ما با کتابی روبرو هستیم که تکه‌تکه و پراکنده از نویسنده‌ای ناشناس به‌جا مانده و کسی هم بر آن پیش‌درآمدی نوشته و همۀ این‌ها به نام «سینا سنجری» تمام شده است.

از مقدمه بگذریم و وارد سرزمین کتاب بشویم. در اولین قطعه نشان و تعریف و شناختی از وست وود داده می‌شود «وست وود مثل خطی ممتد سواحل دور را به هم می‌رساند» نویسندۀ این قطعات باور دارد کلمات بیرون از خانه منتظر اویند و او «روزگاری‌ست که/ بیش از انسان‌ها به واکنش اشیا دل بسته» است.

وست وود این مکان خیالین و ادبی ساخته شده در متن‌های این نویسندۀ ناشناس، استیفن کراس، گویی کام‌شهر یا همان آرمان‌شهر طبیعی است چراکه «به صراحت و عدالت زیباست وست وود» چنان طریف و به سامان است این شهر که «از فریادهای ایگناسیو/ اندکی دیگر از کمال به یغما می‌رود» سرزمینی که حتی درختان هرس نشده‌اش «کمال را به‌شیوۀ خود تفسیر می‌کنند» و حتی صدای مبهم ماشین چمن‌زنی که «به‌شیوۀ خود روایت‌گر کمال است» اما دقیقاً بعد از این تصاویر در دو قطعۀ بعدی تصاویر رهاشدگی و متروک بودن را می‌بینیم و می‌خوانیم چراکه «سنگ عظیم سفیر می‌کشد/ اخبار نابودی در راه است» و این سرزمینی‌ که تازه به آن پا گذاشته‌ایم گویی در اختیار اشباح و سایه‌هاست در قطعۀ بعدی اما باز به آن تصاویر روشن و تابستانی برمی‌گردیم چراکه زنی به زیبایی‌های محله اضافه شده است. اگرچه نویسنده اعتراف می‌کند که «از انسان کامل چیزی نمی‌دانم/ اما امندا زن کاملی به نظر می‌رسد و/ کمال چیزی‌ست معادل تنهایی» در قطعۀ بعدی نکته‌ای آشکار می‌شود و آن این است که راوی به سراغ و دیدار استیفن کراس می‌رود و می‌نویسد «شاید بعداز مدت‌ها/ یکی از ساکنان وست وود/ مرا بازشناخته است…» این حضور قابل حدس و غیرقابل لمس در قطعۀ بعدی و روایتی دیگر هم آشکار می‌شود «گویی می‌داند/ آنها این‌جایند/ میان ما/ جایی میان سایه‌ها».

کم‌کم همسایه‌ها را می‌شناسیم از رخدادهای زندگی‌شان، عقاید و باورها و عادت‌هایشان باخبر می‌شویم. اما این امنداست که نخ پنهان داستان است و در حول این نخ پنهان داستان‌های دیگر هم تعریف می‌شوند انگار برای زدودن اثر امندا پس می‌فهمیم که هاوارد گم شده است. می‌فهمیم که جادوگری «هاوارد را ربود و به درون تاریکی‌ها کشاند» و می‌دانیم که «درویشی جوان به سیر غرب آمده است» و در تبی لعنتی از شکافی عجیب آن سوی آخرالزمانی چیزها را می‌بینیم درحالی‌که «وست وود در رودخانۀ خاطرات/ به سوی اقیانوسی در ابدیت در جریان است» و تصاویری چنین دست‌به‌دست هم می‌دهند تا ما با راوی‌ای شبح‌گون در این سرزمین ساخته شده با کلمات بچرخیم و نگاه کنیم «آن‌طرف‌تر چند مرغ دریایی کلاغی را دوره کرده‌اند/ گویا از او نشانه‌های توفانی را می‌پرسند که در راه است/ مردمان در اتاق‌ها مرده‌اند و نسیمی آرام از سمت اقیانوس هم‌چنان می‌وزد».

اکنون من خواننده می‌دانم که در روایت کسی وست وود را می‌خوانم که گفته است «گاهی روایتگر تاریکی‌ام/ گاهی بشارت دهندۀ روشنایی» برای همین است که مدام از تصاویر روشن به اوهام تاریک می‌رویم و برمی‌گردیم و او نوشته است «با خویش کنار آمده‌ام/ رها بر صندلی راحتی/ نظاره‌گر حضور جاودانی اشیا/ در آستان خاطره و وهم» این متن‌ها که خود خاصیت مکاشفاتی داشتند حالا در دل خود نیز مدام در کار بازآفرینی مکاشفاتی وهم‌گونه‌اند.

راوی که در چند قطعه پیش به زیبایی کامل امندا خیره‌مان کرده بود و بعد که در قطعه‌ای دیگر مرگش را روایت کرد حالا در روزی روشن کنار ساحل و وقتی خوش، امندا را احضار می‌کند تا پایان روایتش پیکرۀ سنگی خزه‌پوشی باشد پنهان شده در انبوه گل‌های زرد کوچک.

در قطعۀ «لیندا ویستا» راوی ما را با پایان وست‌ وود نیز آشنا می‌کند همان‌طور که از چگونگی و حدودش آگاهمان کرده بود «در فاصلۀ دو مایلی/ مرکز خرید/ لیندا ویستا/ نقطۀ پایان وست وود است و/ آغاز جهانی دیگر/ با فروشگاه‌های عظیم/ با حضور میلیونی اشیا» حالا ما می‌دانیم وست وود کجاست و کجا تمام می‌شود هرچند راوی گفته است «از چیزهای زیادی نگفته‌ام برای شما/ و برای خودم»

اما قضیه همین‌جا تمام نمی‌شود همان‌طور که نویسنده و خود متن به‌صراحت به تکرار وقایع اشاره می‌کنند. این تکه‌متن‌ها روایت‌گر داستان شهری هستنند که راوی‌اش در بستر زمان در حال عبور از گذشته و اکنون و آینده است. راوی روشنایی‌ها و تاریکی‌ها که این تکرارها را کش‌آمدن چیزها در زمان می‌داند و بستر رویدادها، تو گویی متن، یا تکه متن‌ها بستر زمانند. همان‌طور که بستر و جایی به نام وست وود وَ وست وود تلاش انسان و انسان‌ها برای نظم بخشیدن به چیزها و جهان است وَ جهان با تمام وجود این نظم‌ها را می‌زداید و این تلاش انسانی به سمت شکاف و گودالی عظیم در حرکت است.

«شکاف عظیم به زودی همه چیز را خواهد بلعید»

از نظر راوی جهان بیرون که در حال نگریستن و زیستن در آنیم در بستری از زمان «چیزی نیست جز توالی رویدادها/ جز بهت‌زدگی اشیا/ در تماشای سرگردانی موجودات متحرک» این تماشای اشیا در روایت‌های کراس، در تکرار نظم و بی‌نظمی‌ها، خراب شدن و بازساختن، تکرار فصل‌ها آنها را صاحب قدرتی جادویی کرده است در برابر انسانِ ماحی.

«اشیا/ قرن‌هاست به این نتیجه رسیده‌اند/ که آری تماشا، تنها تماشا کافی‌ست» و تنها کاری که آدمی می‌تواند در این جهان بکند، این است: «بهتر است بگذارم روزگار بگذرد/ دست کاری جهان فایده ای ندارد» پس تماشا و سکوت وَ آموختن، برای همین می‌نویسد: «آموختم/ پذیرفتن را…» یا «آموخته‌ام سکوت را و سقوط را…» یا «آموخته‌ام که بشنوم و می‌شنیدم…».

این تسلیم در برابر قدرت جهان به انسان حکمتی عطا می‌کند که بگوید «می‌دانستیم از کجا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت» و یا وقتی همراهانش می‌گویند این همان جویبار دیروزی‌ست او آگاه باشد که «این دیگر آن جویبار دیروز نیست» و در همۀ این‌ها خواننده اگر ظرائف ادبی را درنیابد بخشی از لذت متن را از دست می‌هد.

انسان گم شده در بیابان مکاشفات یا آینده‌ها و گذشته‌ها می‌نویسد «و در این بیابان/ هیچ‌کس زمزمۀ مرا نمی‌شنود/ و اوراد هاوارد را/ تاکید می‌کنم/ هیچ‌کس». بیابان جهانی‌ست که ما در برزخ نظم و بی‌نظمی مدامش زندگی می‌کنیم و بیابان فرم مادر اوست و مادر فرم‌هاست، فرم پیشا تمام فرم‌ها.

«ساعت ده صبح است/ می‌خواهم در وست وود چرخی بزنم/ دستگیره‌ی در را که می‌چرخانم/ خود را در بیابان های سونوران می‌یابم»

با خواندن این سطرها داستانی به یادم می‌آید. مطمئنم که این داستان را ژیژک در یکی از نوشته‌هایش تعریف کرده است. کجا؟ یادم نیست. اما داستان این است که: خانواده‌ای در ماشینی در حال حرکت هستند. جاده و دشتی زیبا در پیش رو و در اطراف. شیشه‌های ماشین بالاست. آن‌ها از پشت شیشه‌ها نظم و زیبایی و رنگ می‌بینند و تصاویر شاد است اما همین که شیشه را پایین بکشند به جای دشت و جاده و رنگ‌ها، با غبار روبه‌رو خواهند شد. غبار خاکستری‌ای که همه جا را گرفته است.

و یادم نیست تحلیل ژیژک از این داستان و شیشه چه بود. پس ناگزیرم حالا که داستان را زیر سطرهای نقل شده از وست وود به خاطر آوردم ارتباط بینشان را نیز پیدا کنم که این یادآوری بی‌دلیل نبوده است.

بین نظم و بی‌نظمی، بین سامان و بی‌سامانی یک مرز کوچک هست، یک پنجره، یک شیشه، یک در، ما در عادت‌های ادراکی خود جهان را به سامان و نظم می‌بینیم حتی اگر نظم در آن معنای الهیاتی‌اش هم نباشد جهان را در یک فرایند علّی و معلولی درک می‌کنیم چیزی که آن را برای ما قابل درک می‌کند: علیّت یا سامان‌مندی.

اما توگویی تمام این شکل‌ها، فرم‌ها همه فریبند حتی هیبت ما نیز فریب است. جهان غبار و خاکستر منتشر است درآگاهی تنیده یا درست‌تر جهان آگاهی‌ای‌ست به شکل غبار که خودش را می‌نگرد آن لحظه که ما آن مرز را پیدا می‌کنیم و از آن می‌گذریم. درست وقتی که شیشه را پایین می‌کشیم یا در را باز می‌کنیم و بیابان‌ها را می‌بینیم. آنکه می‌بیند خود جهان است. آگاهی‌ای غبارین که خود را می‌نگرد.

در این جهان تنها یک چیز زمان را به زانو درمی‌آورد و آن هم عشق است «و نشانه‌های تعجب در خطوط چهرۀ او/ شب را به بازی می‌گرفت و/ زمان را به زانو درمی‌آورد».

کنایه‌ها و طنزهای روح‌‌سای این خرده روایت‌ها بسیار قهارانه روان خواننده را می‌فشرند. این خرده روایت‌ها، این قطعه شعرها بی‌شک کنار هم یک داستان بلند یا رمانی را می‌سازند که همه‌ی لوازم رمان و داستان بودن را دارد چراکه آنجاست «آنجا، آنجای مطلقاً دیگر»، «آنجا که پرتوهایی از حضور اشیا/ تاریکی زوایا را می‌زداید».

اکنون باید شما را تنها بگذارم با کتابی به نام وست وود و نویسندۀ گمنامی که خود را به‌جای استیفن کراس جا زد و کسی به نام سینا سنجری که سکه را به نام خودش زد. وقتی نوشت «این همه بود به‌راستی بودار است» با وجود این از او می‌پرسند: تو کیستی؟…پاسخ می‌دهد: «ستایشگر زیبایی».

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *