علیه دوپینگ

علیه دوپینگ

فریاد ناصری

می دانم نام و نشانی که بر پیشانی این متن آمده کمی ناجور و ناجنس می نماید حدس شما هم درست است هیچ قصد این را نداریم که اینجا و در سطرهای این متن از دوپینگ به معنای ورزشی آن حرف بزنیم بل تمام حرفمان بر سر “ماده” است و آنچه در این جهان مادی با آن مواجه‌ایم. سعی می‌کنم در آغاز آنچه سبب نوشتن این متن شده است را پیش بگذارم به عبارتی پرسش اصلی متن را تا بعد با هم کم‌کم پیش برویم اما نه حتماً به سوی جواب. پرسش از اینجا می‌آغازد که جهان امروز نشان داده است که می‌شود در ماده دخالت‌هایی کرد و رشد تدریجی چیزها و روندهای طبیعی تغییر و تبدیلات آن را جابه‌جا کرد. آیا این قضیه امکانی از ماده است یا نه جادویی‌ست علیه جهان انسانی و زندگانی؟

برای روشن کردن دغدغه‌های درون این پرسش نخست سراغ تعریف “روند طبیعی” برویم که روند طبیعی چیست؟ روند طبیعی تعریفی‌ست متکی بر زمان که می‌خواهد با آشکار کردنِ جریان تغییر و تبدیل چیزهای مادی در جهان آن را برای ما قابل فهم کند یا از طریق آن است که ما “شدن” چیزها را می‌توانیم بفهمیم و دریابیم. به‌طور مثال روند رشد گیاهان چنین است که باید دانه‌ای در خاکی کاشته شود به تصادف یا به عمد و قصد، بعد آب و نور و دیگر ملزومات باشد تا دانه بشکافد و جوانه از دل خاک برآید و الی آخر تا برسد به کمال خودش حالا یا محصول است یا خودش؛ بر اساس همین فهم از “روند طبیعی”ِ رشد است که کسی بالای سر دانه‌ی کاشته‌اش نمی‌ایستد و آن را به آب نمی‌بندد که زودا برآ و بر بده. این درک اما تنها نیست بلکه گوشه‌ای از سپهری‌ست که در آن تعاریف مشخصی از انسان و جهان و طبیعت وجود دارد. در این سپهرِ مفهومی اصل اول با هماهنگی است و تناسب، یعنی هر چیز در نسبت‌ها و مناسبت‌هاش شناخته می‌شود و وجود دارد و جهان و طبیعت هر آنچه را که خارج از هماهنگی باشد نمی‌پذیرند و به نوعی با همان هماهنگی درونی‌شان آن را دفع می‌کنند. در چنین سپهرِ مفهومی‌ای هیچ چیز اتفاقی و تصادفی نیست و برگ از درخت نمی‌افتد مگر اذن و خواست و قانونی پشتش باشد. هر چیز حکمتی دارد و جهان بر اساس نظمی ساخته شده و پیش می‌رود. ظبیعت نیز بر اساس این نظم و هماهنگی مرگ و رویش دارد. در چنین جهانی هر چیز حاصل آمده در “روندهای طبیعی” اصیل است و واقعی و درست و صاحب اعتبار و هر آنچه که خارج از “روندهای طبیعی” به دست آمده باشد بدل و تقلبی و بی‌ارزش و اعتبار است. دارایی برازنده آن است که حاصل دسترنج و زحمت و کار باشد نه دزدیدن از دسترنج دیگران. انسان در چنین جهانی اگر خارج از نظم طبیعت حرکت کند، شکست می‌خورد و سرافکنده می‌شود و انسان برین این جهان انسانی‌ست که در نظم و هماهنگی جهان و طبیعت زندگی می‌کند. برای همین کار کردن و سختی کشیدن برای رسیدن به آرزوها فضیلت است. در این جهان است که انسان همه چیز حتی معیارهای زیبایی‌اش را از دل طبیعت استخراج می‌کند و به‌طور مثال به نسبت طلایی می‌رسد که اعدادی‌ست حاصل از دقت در ابعاد و اندازه‌ی طبیعی چیزهای زیبا. این جهان جهانی هندسی است. این نقطه با آن نقطه، این خط با آن خط این نسبت‌ها را دارند. مشت انسان اندازه‌ی قلبش است و محیط مشتش به اندازه‌ی طول پایش و قامتش هم اندازه‌ی طول دست‌هاش. موسیقی زیبا حاصل نسبت‌های ریاضی سکوت و صداست. طبیعت مامن انسان است و با او دشمن نیست حتی خشم و غضب طبیعت بر اساس نظمی‌ست. از دل این نگاه عرفان و مکاتبی سر بر آورده‌اند که در آن‌ها هر آن چیزی که طبیعی است اصل است و هر آنچه که غیرطبیعی است بدل و تقلبی‌ست. این جهان جهان تقابل‌هاست. قبله‌ی اصیل‌ها آن‌جاست که هر چیز روند طبیعی‌اش را طی کرده باشد و نشان شیطان آنکه به جادو و جمبلی برآمده است اگرچه این گزارش با لحن و رفتارش تا اینجا خواسته این نگاه را کمی به سخره بگیرد اما این هم هست که هنوز می‌داند اگر بر ماده و جریان‌های شدن فشار زیادی وارد شود نه آنچه باید بشود، می‌شود بل‌که نتیجه اعوجاج و آشوب و چیزهای نادرست است پس یعنی در کنه خود هنوز، خود نیز به “روند طبیعی” باور دارد که تا آب به پای دیواری نبندی دیوار نمی­رمبد اما کدام دیوار؟ دیوار جهان خانه­های گلین یا دیوار خانه­ای با بتن مسلح؟

در مقابل این نظر و بینش نظر دیگر هم هست که می­گوید جهان نه این که هیچ منظم نیست و کاملاً تصادفی کار می‌کند بلکه خود همین ادراک نظم، خطای ادراکی و عادتی انسان است. انسان همین روند را دیده و آن را به‌عنوان روند طبیعی پذیرفته اما درست‌تر این است که دست ببرد در این نظم تا نظم باب میل خودش را فراهم کند. در این سپهر مفهومی طبیعت دیگر نه مامن و پناه که وحشی لجام گسیخته‌ای‌ست که دشمنی و بی‌اعتنایی غریزی نسبت به موجودات و انسان دارد و انسان باید این وحشی را لگام بزند و رام کند. خودش را از بلایای آن محافظت کند وگرنه اگر نیندیشد طبیعت به باد و باران و سیل و… هر آن چه که که در ید قدرتش دارد در پی این است که تخم هر چه هست را برچیند از زمین. در این نگاه است که انسان گفت می‌توان در روند طبیعی چیزها دست برد چراکه روند طبیعی فریبی بیش نیست؛ پس باید که به‌همش زد تا قدرت دست انسان را نشان دهد. اگر مرغ و ماکیان خانگی روزی یکی تخم می‌کنند باید کاری کرد که روزی دو تخم بیاورند و و اگر تخم یک زرده است کاری کرد دو زرده داشته باشد و و اگر خوشه گندم هفتاد دانه داشت کاری کرد که بشود صد و چهل دانه و هی دست برد در آن نظم از پیش موجود. این تا آنجا که به نفع رفاه و حال انسان‌ست و سبب فراوانی و خوشی بسیار هم خوب یعنی انسان نشان داد بار و بر دادن چیزها در گرو ماده است و می‌شود به ماده دستور دیگری داد و از آن حاصل دیگری خواست حتی رسید به آنجا که آدمی را بیرون از زه مادرش پرورید اما درست از همین جا به بعد کم‌کم این پرسش پیش می‌آید که ما تا کجا اجازه داریم در نظم چیزها دست ببریم و دخالت کنیم؟ آیا از ابتدا این روند اشتباه و غلط نبود؟ آیا نباید فکر می‌کردیم که این عمل کم‌کم به ساحت‌های دیگر هم سرایت می‌کند و انسان جادوی هیولا شدن را در همه چیز به کار می‌برد؟ بعد تمام آن فضیلت‌های جهان کهن دود می‌شود و به هوا می‌رود؟ یکی بیل برمی‌دارد و کرت به کرت پای کاشته‌اش آب می‌بندد که آخر سال چهار دانه بار بیاورد خانه، دیگری دو بار کود می‌دهد و سه بار، بار برمی‌دارد و چهل هزار دانه می‌برد. یکی شب و روز دود چراغ می‌خورد که علمی بیندوزد آن یکی دست می‌برد در مغزش یک­شبه همه را فرا‌می­گیرد نه اصلاً کارت حافظه­ای می‌آ‌ورد و همه‌ی دانش کاغذین را در همان بند انگشت نشانت می­دهد. آیا باید مدام  انسان دل به تغییرات بدهد و هر تغییری را خوش بدارد و به فال نیک بگیرد؟ یعنی تغییر فضیلت باشد و آنگاه هر تغییری خوشش باشد. کودک بیرون از زه مادر بپرورد و برسد به جایی که از یکی کودک دقیقاً یکی کودک تو انگار کن که چند تا رونوشت بگیرد؟ دست ببرد در آب و هوا و خوراک یکی و بی‌آنکه او بداند او را اسیر و برده نگه دارد و ضعیف و بی‌جان و دیگری را چنان بپرورد که مادر گیتی چون او نزاده باشد؟ کدام جهان به نفع انسان است؟ کدام جهان به نفع زندگی است؟ اینکه بپذیریم جهان، جهان تغییرات است و هر دوره‌ای تغییرات خودش را دارد این اجازه را به ما می‌دهد که دست در ذات قابل رشد ماده ببریم و آنگاه هر آنچه خواستیم عمل بیاوریم؟ مسلماً دیگر تمام جهان قابل تفسیر و تبیین با “روند طبیعی” نیست و هر تلاشی برای یکه نگه داشتن این دید و تفسیر محکوم به شکست است اما از دیگر سو گردن نهادن به تغییر مدام این‌طور که مشخص است علیه حافظه و زندگی و انسان است. چراکه این امکان از ماده که انسان یافته است دقیقاً رمز هیولا(هیولی)ست. کلید ماده. او ماده را بر خود گشوده است و بر آن مسخر شده است. ماده­ی ناشناخته‌ی دیروزها حالا به تمامی به او تن داده است و او سرمست از این فتحش می ‌رود که هیولا بپرورد تنها یک چیز را فراموش کرده است و آن هم اینکه مگر از این جهان بی‌کران، انسان کلید چند ماده را پیدا کرده است؟ آیا در یافتن این امکان ماده در یافتن کلید تمام هستی است؟ هستی تا کجا این امکان دخالت را به انسان می‌دهد؟ آیا همین امکان موجود در ماده خود جزیی از “روند طبیعی” جهان و هستی نیست؟

ما در این متن انکار نمی‌کنیم که این جهان نیز زیبایی‌های خود را دارد. اما می‌گوییم می‌شود هنری را به میان آورد که نه چون هنر جهان نظم طبیعی در نظم و نظام‌ها و تناسب‌هاست بلکه نشان می‌دهد ما انسان‌ها چندان هم در نظم نمی‌زییم و بی‌نظمی را هم خوش می‌داریم یا جهانمان بی‌نظم است و حتی دیدنمان هم دیگر آن همه هندسی نیست. هندسه‌ای هم اگر دارد هندسه‌ی دیگری‌ست. موسیقی و شعر و معماری دیگر شد. شکل جهان هم دیگر شد. همه چیز دیگر شد و گفتیم که تا یک‌جایی هم بسیار خوب و عالی.  از طرفی اگر چه بسیار از آن جهان کهن دور شده‌ایم و اما به‌واسطه‌ی زیستن بر زمین و تماشای رفتار طبیعت هنوز فهم‌های دلپسندی نیز از جهان “روند طبیعی” داریم و به شکل‌های مختلفی می‌خواهیم نشانه‌هایی از آن را حفظ کنیم و بخش‌هاییش را هم بازتولید می‌کنیم. همین میل به خوراکی‌های ارگانیک گیاهی، یا طب سنتی، یا تمرین و ورزش‌های مکاتب عرفانی شرق که فراگیر شده‌اند همه و همه نشان از این دارند که جهان گذشته به تمامی در نگذشته است. از طرفی هم انسانی که بر ماده سوار شده دیگر نمی‌تواند انسانی باشد که درهای ماده به رویش بسته بود. تنها سوال اینجاست که آیا ایستادن در برابر این میلِ دخالت در نظم درونی ماده درست است یا رفتاری محکوم به شکست؟ آیا انسان در آستانه ی دوره‌ی دیگری از زیست ایستاده است یا در آستانه‌ی نابودی جهان انسانی؟ یا نه طبیعت به این راحتی‌ها هم همۀ رازهایش را آشکر نمی‌کند؟ گمانم حالا دیگر آن غربت نام متن کم‌رنگ شده باشد. “دوپینگ” دخالت در توان ورزشی است. دخالت در توان طبیعی انسان که قرار است خودش را به میدان محک بیاورد و هر چیزی که او را در میدان مسابقه از خودش دور کند، خطاست و غیرقابل‌قبول. این نگاه البته کماکان بر آن باور است که انسان یک طبیعت دارد و جز در توان آن یک طبیعت اگر کاری کند و عملی انجام دهد غیرطبیعی است و مذموم و خب ” علیه دوپینگ” است یعنی تا آنجا که نفهمیده باشد جهان پیش رو بر سر انسان و جهان انسانی چه می‌آورد بر درنگ و تامل می‌رود.  و آخرین سوال ما این باشد: آیا در تمام طول تاریخ انسان طبیعت ثابتی داشته است؟ اگر این امکان نویافته طبیعت دیگری از انسان را به عرصه بیاورد چه؟ یعنی انسانی دیگر با طبیعتی دیگر و خصایلی دیگر که جهانی دیگر دارد. انسانی با شمایل هیولا که انسانیت و زیباییش چیز دیگریست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *