این رمان را میتوان یک فرا داستان خواند که موضوع آن فقط در مورد زیست شخصیتها نیست، بلکه نوشتن و رابطهی نویسنده با شخصیتها در واقع به هستهی اصلی داستان بدل میشود. در همان فصل ابتدایی، راوی – نویسنده اعتراف میکند که از شخصیتهای ناتمامش هراس دارد و هدفش این است که این ناتمامی را تمام کند. نویسنده از طغیان شخصیتهایش میترسد و اگرچه مبادرت به نوشتن میکند و سعی در تمام کردن روایت شخصیتها دارد، اما در نهایت هم موفق به این کار نمیشود. چون برخلاف میل راوی، این روایت است که قلم را از دست نویسنده میگیرد و شروع به نوشتن میکند. روایتی که از کلانروایت و قطعیت میگریزد و میل به شکستن دارد. (شخصیتها از جمله عناصری هستند که بعضی وقتها مثل ماهی از زیر دستم سر میخورند و به سرنوشتی که برایشان رقم میزنم تن در نمیدهند. تغییر شکل روایت داستان برای نویسندهی کلاسیکنویسی چون من، دشوار و عین دیوانگیست.) در واقع نویسنده خودش اذعان میکند که میل به کلانروایت و قطعیت دارد ولی روایت این اجازه را به او نمیدهد. اما تلاش نویسنده برای تمام کردن روایت شخصیتها، ناتمام میماند چون شخصیتها برخلاف ذهن قطعینگر نویسنده به دنبال تمام شدن روایتشان نیستند، بلکه در پی این هستند که سکان روایت را به دست بگیرند و هر جور که میخواهند بتازند. به همین دلیل است که در فصل پایانی، نمایشی ترتیب میدهند که راوی-نویسنده را بازخواست کنند و البته فرصت دفاع هم به او میدهند تا او اذعان کند که متأسف است برای پایانهای مرگباری که برای شخصیتها در نظر گرفته ولی او چارهای جز این نداشته چون شخصیتهایش انعکاسی از جامعهی مریض و متلاطمی است که در آن زندگی میکنند و او خودش هم چنین پرداختی را برای شخصیتهایش نمیپسندیده. گویا نویسنده – راوی هنوز باور نکرده که شخصیتهای روایتش علیه او عصیان کردهاند و مشکلشان پیش از اینکه این باشد که چرا چنین سرنوشتی دارند، این است که چرا نویسنده سکان روایت را رها نکرده تا آنها آن را به دست بگیرند. (به تماشا) سراسر خردهروایتهایی است که گاه تصویر نمیشوند، بلکه مرور میشوند. اما فصل اول یکی از تصویریترین فصلهای رمان است و شخصیتها اکثراً کنشگرند.