بیمقصد
مجموعه داستان
آرزو اسلامی
کاش اندوه یک پیراهن بود، گشاد و بلند و سفید با دکمههای باز و آستینهای آویخته که با نالهی باد و لولای در چوبی مرثیهخوانی میکرد. میانداختیش داخل تشت تا خیس شود. بعد چنگش میزدی، مشتش میزدی، میچلاندی تا لکههایش محو شود، بریزد. صافش میکردی و دوباره مچاله میانداختی داخل گودی آبی که پرت میشد توی چشمهات. تختهی پهنی برمیداشتی و تار و پودش را میکوباندی؛ آنقدر که پیراهن صورتی شود، سرخ شود، خونش بند نیاید و با انگشتهای سرخ شدهات، بندازیش روی طناب رخت، جلوی آفتاب. تا روز بعد که برش داری از نو به تن کنی…

