شعری از «ناتمام» هرمز ناصرشریفی:
وقتی در ساحل قدم میزنی،
دریا
حرف اول و آخر را میزند
و از لبخندهای معمولی
قایقی کوچک میماند و ابری غریب
که از گذشتهها
غربتت را همراهی میکردهاند.
در تمام طول ساحل
عمر غم، بیشتر از بادهاست
و از موجها
وقتی که به خودت فکر میکنی
تنها شوری پنهان دریا میماند و عمر کوتاه و رد پاها
آرام و زلال
آنچنان که
گذشتهها پاک میشوند و
آینده
بیتلاطم.

