معرفی کتاب دست از تازگی بردار…
بایست
اجازه بده شتاب به صورت وهم بزند
آدم برگردد و خیال کند یکی از روزهای آخر تابستان ست
اجازه بده پای راستت با پیاده رو برود و پای چت لای دست های پیر و لاغر من وجود نداشته باشد
همین جا بایست و
به نرده های آهنی افغانستان بانک تکیه بده
رو به رویت خیابانی ست که از میدان مین میگذرد
کف پاها روشن کف دست ها تاریک
این بار جنازه سنگین ست
شانه هایی که روی آسفالت میخزند
سر را عمیق به چاله ها زده اند
آسمان صورتی چروک را از دست داده است و
چشم ها که چهره ای برای ظهور ندارند قبل از آمدنت کوچ کرده اند



دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.