اولین مجموعه داستان منا رستمیان
اگر بدانم پشت در چه چیز انتظار مرا میکشد، اگر بدانم بعد از گشودن در برای همیشه در سرزمین اندوه مقیم خواهم بود، قدمهایم را آهستهتر برمیدارم که زمان کش بیاید و دستهایم روی دگمههای مانتو سرخوشانه بالا و پایین برود و من کودک بمانم! پایین پای مادربزرگ که برایم بافتنی میبافد و میخواند؛
بزرگ بشی، خانم بشی
نه دولا شی، نه تا بشی
چهها کنی، چهها بشی
و بعد از سماور کنار دستش برایم چای بریزد و از توری قلاببافی جیب ژاکتش نقلهای رنگارنگ در آورد و بگوید که زندگی پر است از رنگهای خوب، پر از شیرینی.
منا رستمیان



دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.